تبلیغات
وبلاگ همسفر کرمی - دل نوشته
درباره وبلاگ

در کنگره 60- راهنمایی رایگان درمان اعتیاد- به حلقه متشکل از راهنما و رهجویان او ، لژیون گفته می شود . همسفر خانم معصومه کرمی نیز یکی از کمک راهنمایان شعبه شادآباد هستند که در سال 92مفتخر به اخذ درجه کمک راهنمایی شدند. لژیون ایشان به منظور کمک به خانواده های درگیر بیماری اعتیاد در شعبه شادآباد تشکیل میشود.
ما همسفران نیز به منظور ایفای نقش خود در ساختن جامعه و جهانی بهتر و یافتن جایگاه خود، نیازمند آگاهی و آموزش از سوی بزرگانی هستیم که در مسیر پرخطیر عشق گام برداشتند. کنگره 60 با ارائه طریقی منحصر به فرد، الگوهایی را در اختیار ما قرار داده تا به یاری قدرت مطلق -الله- طی طریق نماییم و علاوه بر ایجاد فضایی آرام و روح نواز در خانواده، خودسازی را نیز در دستور کاری خود قرار دهیم.
مدیر وبلاگ : همسفر آیدا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وبلاگ همسفر کرمی
جمعه 16 بهمن 1394 :: نویسنده : همسفر آیدا        

از وقتی خودم را شناختم در دنیایی پر از درد و حقارت سر کردم،یک حسی در درونم بود که دلم میخواست به تمام رویاهایم در زندگی ام برسم،وقتی با مسافرم آشنا شدم و ازدواج کردیم خیال میکردم تمام رویاهایم به حقیقت پیوسته و از این پس زندگی بسیار عالی در پیش دارم،بسیار خوشحال بودم وفکر میکردم دنیا مال من است ولی غافل از اینکه خوشحالی من هم مانند انرژی کاذب مواد مخدر بود و آن چیزی که من اسمش را عشق گذاشته بودم،عشق  واقعی نبود.

با مشکلات فراوان عروسی کردم و وارد زندگی مشترک شدم،بدلیل زندگی کردن در روستا و سن کمی که داشتم هیچ چیزی از زندگی مشترک و سختی های راه نمی دانستم.در خانواده ای بزرگ شده بودم که حتی در دوران نامزدی حق نداشتم اسم همسرم را ببرم.

من یک ظرف تهی و خالی بودم که فقط میخواستم محبت و عشق را از همسرم گدایی کنم،اما زهی خیال باطل،همسرم هم چیزی از محبت در درونش نبود و مانند من خالی تر از خالی بود.

۲۰۱۶۰۲۰۱_۱۸۳۵۱۴.jpg

بعد از ازدواج ما خوشبختی بلافاصله جایش را به مصیبت و سختی داد،ماه عسل ما بعلت فوت پدرهمسرم تبدیل به عزا شد.مثل یک کابوس تمام زندگی ام بهم ریخت.

این اتفاق و اینکه چرا باید دو روز بعد از عروسی ما پدر همسرم فوت کند،مسافرم را به شدت بهم ریخت،اصلا نمیدانستم که چگونه او چگونه برخورد کنم و او را آرام کنم حالا که فکر میکنم میبینم آن روزها خودم بیشتر به کسی که آرامم کند احتیاج داشتم.

کم کم حرف های اطرافیان شروع شد که این اتفاق ناگوار را از قدم من میدانستند و میگفتند که آمدن من برای آنها شوم بود،این حرف ها همسرم را داغون تر کرد و بیشتر زیر بار مشکلات کمر خم کرد.

آن زمان مسافرم 3 سال بود که در ان ای رفته و مواد مصرف نمیکرد،اما با بوجود آمدن اینهمه مشکل و نداشتن آگاهی دوباره به مصرف مواد روی آورد،با شروع مصرف او ما هم به ظلمت و تاریکی کامل رفتیم.

ما سه سال اول زندگیمان را در کرج بودیم و در همان ماه های اول عشق بین من و مسافرم از بین رفت و سردی جایش حاکم شد در همین دوران مشکلات من بچه دار شدم،اوایل بسیار خودم را کتک میزدم تا بچه ام بمیرد و مثل من وارد این همه مشکلات و بدبختی نشود،ولی از آنجایی که هیچکس نمیتواند خواست خداوند را تغییر دهند،فرزندم در زمانی که پدرش بشدت درگیر مصرف مواد بود بدنیا آمد.مادر همسرم برای بهبود شرایط زندگی ما و بیماری پسرش پیشنهاد کرد که محل زندگیمان را به شادآباد که فضای بهتری از کرج داشت،منتقل کنیم.

همه ما فکر میکردیم که با آمدن به شادآباد و تغییر محل زندگی وضعیت همسرم بهتر میشود اما نه تنها تغییری نکرد بلکه بدتر شد و در عرض دوسال 3 بار به کمپ رفت،چون تمام پول پیشمان تمام شده بود ناچار شدیم شادآباد را ترک کنیم،به فردیس شهریار رفتم ولی بازم هم داستان از آن چیزی که بود خراب و خراب و خرابتر شد.همسرم چون در آن زمان تفکر و عقل سالم نداشت با صاحب خانه درگیر شد و با چاقو او را زخمی کرد و از ترس دیه دادن و زندان رفتن همه جهیزیه ام وسایل زندگی ام همه را آنجا گذاشتیم و با یک ساک آواره شدیم،همسرم دیوانه شده بود و عقلش به جایی قد نمیداد بهتر است بگویم که همسری اصلا وجود نداشت،ناچار شدم همراه بچه ام به شهرمان برگردم و مدتی در خانه پدرم باشم.

شش ماه گذشت اما دیدم فایده ای ندارد و این راه به جایی نمیرسد،دلم برای همسرم و زندگی ام تنگ شده بود به مادر همسرم زنگ زدم و گفتند که همسرم را از خانه بیرون انداخته و نمیداند کجاست،پیغام دادم که به همسرم بگویند که من زنگ زده ام،بیایید دنبالم من کمکش میکنم تا به درمان برسد و همه چیز را از اول شروع کنیم.

فردای آن روز همسرم بدنبالم آمد اما هیچ فایده ای نداشت و دوباره همان آش و همان کاسه.

با مادر همسرم تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که به ما مقداری پول بدهد تا بتوانیم جایی را اجاره کنیم،ابرویم در شهرستان  و پیش فامیل رفته بود،دوست نداشتم دوباره برگردم به آنجا.

تمامی این اتفاقات همسرم را نابود کرده بود،دیگر نمیتوانست جلوی من حرفی از مردانگی و غیرت بزند،روانش بهم ریخته بود و اعصاب هیچ چیزی نداشت.همه انگیزه و امیدمان مادرشوهرم بود بلکه کمکی به ما بکند.

آن زمان مادر همسرم خانه پدرشوهرم را فروخت و ارث حسن را داد و ما نتوانستیم جایی را اجاره و مقداری وسایل اولیه زندگی فراهم کنیم.

همان زمان همسرم آمد و گفت در نزدیکی خانه مان مکانی هست به اسم کنگره60 برای درمان بیماری اعتیاد است.اما چون تازه از کمپ آمده بود من حرفش را باور نمیکردم و گفتم که برای تو هیچ فرقی ندارد و با کنگره 60 میخوایی دوباره مصرفت را شروع کنی و دنبال بهانه هستی و...

تا اینکه یکروز چهارشنبه من را به جلوی کنگره برد فکر میکرد که چهارشنبه ها شعبه باز است،بسته بودن در شعبه هم بهانه ای دستم داد که تو سرم را شیره میمالی و دنبال کارهای خودتی و...

روز دوشنبه به کنگره آمدم از خجالت و استرس پاهایم یاری راه رفتن نمیکرد،گیج بودم.همش میگفتم انگار آمدن عروسی که انقدر دست میزنند.

تا اینکه خانم صفورا، مشاوره تازه واردین با حرفایشان کلی امید و انگیزه بهم دادند.برای جلسه بعدی لحظه شماری میکردم.

همسرم من را وارد کنگره کرد اما با یکسری از رفتار ها و اخلاق های نادرستم باعث شدم که یکسری از مشکلات بینمان پیش بیایید و همسرم دیگر کنگره نیایید.ولی با مرور زمان رفتار های من هم تغییر کرد و همسرم به کنگره برگشت و در حال حاضر سفر خوبی دارد.

خیلی خوشحالم که ما از ظلمت و تاریکی،کور سوی امیدی در زندگیمان پیدا کردیم و از این بابت خیلی خداوند را شاکرم و از همه عزیزان میخواهم که برای رهایی ما دعا کنند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 تیر 1396 08:01 ب.ظ
I drop a comment when I especially enjoy a article on a website or
if I have something to add to the discussion. It's a result of the fire displayed
in the article I browsed. And after this article وبلاگ همسفر کرمی - دل نوشته.
I was excited enough to post a comment :) I actually do have a
couple of questions for you if you do not mind. Is it simply
me or does it give the impression like some of these comments
appear like coming from brain dead people? :-P And, if you are posting on additional social sites, I'd like to keep
up with anything fresh you have to post. Could you list the complete urls of all your communal
sites like your Facebook page, twitter feed, or linkedin profile?
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 03:36 ب.ظ
I was recommended this web site by my cousin. I'm not sure whether this post is written by him as no one else know such detailed about my problem.

You are wonderful! Thanks!
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:49 ب.ظ
Wow, that's what I was looking for, what a information! present here at
this website, thanks admin of this web page.
پنجشنبه 27 اسفند 1394 11:06 ق.ظ
فاطمه جان امیدوارم هر چه زودتر شاهدرهایی مسافرت باشم،از صمیم قلبم برایت بهترین بهترینها رو آرزو میکنم.
خداقوت آیدا جان
جمعه 23 بهمن 1394 02:00 ق.ظ
فاطمه ى عزیزم امیدوارم به بركت این اموزشها روز به روز صیقلى تر شوید و شاهد معجزات زیباى خداوند در زندگیتان باشید.
و این را بدانید كه شما عزیز خداوند هستید كه به اینجا دعوت شده اید.
به امید روز رهایى
دوشنبه 19 بهمن 1394 11:59 ب.ظ
هرآنچه از دل بر آ ید لاجرند بر دل نشیند. خانم فاطمه خدا شکر آموزشهای کنگره در شما تاثیر خوبی گذاشته است.
خدا قوت آیدا جان
یکشنبه 18 بهمن 1394 07:17 ق.ظ
خدا قوت به آیدا عزیزم,,,
وبرای فاطمه بهترینهارا ارزومندم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر